بهراد بهراد ، تا این لحظه: 14 سال و 10 ماه و 5 روز سن داره

روز های عروسکی

بهراد ما در عروسی

    روز جمعه 8 شهریور ماه،به همراه بهراد به عروسی رفتیم. به بهراد که خیلی خوش گذشت چون تمام فضولی هاشو اونجا کرد. به تخم مرغ های تزیینی سفره ی عقد دست زد،نوشابه رو ریخت تو شمع سفره و............. خلاصه یکی از بهترین عروسی های تو عمرش بود     برای دیدن عکس ها به ادامه ی مطلب بروید         عجب آقایی شده نه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نای نی نای هم بلده پسرمون........... اوه اوه اوه اینجا چی بوده؟؟؟ کسی نیس این دور و بر؟؟؟؟ نه مثل این که نیس..........شروع در این وضعیت مثل اینکه کسی دیدش و بهراد خان با آرامش گفت:من بودم؟! خالش ...
24 شهريور 1392

اولین آلاسکا در زندگی بهراد

چند وقت پیش هوس آلاسکا کرده بودم.باهزار دردسر بالاخره درست کردم.به بهراد هم یکی دادم.نحوه ی خیلی جالب بود.اول با احتیاط کامل یه لیس زد.وقتی متوجه شد که هیچ ضرری واسش نداره،با عشق تمام لیسش میزد.لیس هاش کوچولو کوچولو بود برای همین تا بخواد همشو تموم کنه آب شده. خوش مزگی به جیغ مامانش برای اینکه همه ی خونش آلاسکایی شده بود می ارزید!!! ...
12 مرداد 1392

هنوزم معصومی

نازنینم الان خوابیدی یکی دوساعتی میشه و من دارم به اون چشمای قشنگت که روی هم رفته نگاه میکنم. یاد اولین روزی که دیدمت فکر میکردم.چه قدر کوچیک بودی،چقدر ضعیف بودی هیچ شباهتی به چیزی که فکر میکردم نداشتی.تو متفاوت بودی.تا اون لحظه هیچ وقت به یک بچه اینقدر نزدیک نبودم.بچه ی آخرم و خواهر و برادر کوچیک تر نداشتم.تو رو هیچ وقت به عنوان خواهر یا برادر ندیدم.بلکه همیشه مث یه خواهر زاده بهت نگاه میکردم.یه خاله شده بودم.به روزایی فکر میکردم که تو منو خاله صدا کنی،خاله پگاه. با همه بچه های دیگه که همسن خودم بودن متفاوت بودم.یه خاله شده بودم.تو یه خاله ی کوچولو داری که فقط 11 سال از تو بزرگ تره......بیشتر از هرکس دیگه ای باهات بازی میکنه.بی...
12 مرداد 1392

هر روز شیرین و شیرین تر

بهراد خاله هر روز بانمک تر و گوگولی تر میشه.منظورم کار و ادا هایی که از خودش  درمیاره. یکسره تو آشپزخونمونه...........اونجا با قابلمه ها با مواد غذایی آبمیوه گیری و.................... خلاصه هر چی که به پخت و پز مربوط باشه.موقعی که مامانم یا الهه با اونا کار میکنه  به ذهنش میسپاره و همون کارا رو رو تکرار میکنه...................... همچنین از من هم میزارو تمیز کردن یاد گرفته.دستمالو شیشه پاک کن برمیداره و تمام میزارو دستمال میکشه.وقتی هم چیزی رو میریزه زمین با جارو جمعش میکنه یا با دستمال..................... تازگی چشمک میزنه،بووس میفرسته،فوت میکنه،کیوکیو میکنه و........................ هر روز نمکش بیش...
10 مرداد 1392

آب بازی تو حیاط خونمون

اوایل تیر بود.هوا اون موقع واقعا گرم بود.گفتیم بهرادو بذاریم تو استخرش و بره تو حیاط آب بازی و همین کارم کردیم.ساعت ها اون جا بود و به زور درش میاوردیم. حتی یک بار هم با کله افتاد تو آب!!!!! اینم عکسای شیرین طلای خاله هنگام آب بازی............... ...
31 تير 1392

منو دوست داری یا نه؟

بهراد خاله............................... شاید بعضی وقتا من خاله ی خیلی خوبی واست نیستم و گاهی به خاطر کارات دعوات میکنم.اما نمیدونی چقدر دوستت دارم.داشتم فکر میکردم اگه یه خواهر زاده ی دیگه داشتم اونو هم به اندازه ی تو دوست داشتم یا نه..........اما خب جوابش معلومه...................هیچ کس رو به اندازه ی تو دوست نداشتم و ندارم............داشتم  به اون روزایی که تو،تو شکم مامانت بودی فکر میکردم.اون روزا تمام فکر و ذکرم تو بودی این که وقتی بزرگ شی چه جوری می خوای حرف بزنی.............قیافت چه شکلیه............منو چی صدا میکنی...........اما الان دارم همه ی اینارو میبینم...............چه قدر زود گذشت................ااما الان ...
19 تير 1392